امروز دستانم با دستان تو یکی شده

قدم هایم بر روی قدم های تو حک شده

امروز در تبار باران در مقابل خیسی آسمان

دستان تو همچو یک چتر بر من باز شده

احساس میکردم عشق بامن یار نیست

ولی چند شبی است عشق تمام دنیایم شده

خوش آمدی ای عشق به زندگی ام

این زیباست که امروز همسرم تمام معنایم شده

 من چندی است گم شده ام را پیدا کردم

دنیا برای من امروز از دیرزو زیبا تر شده

.....................

دلــــــم یکـــــ خیابــــــان می خــــواهد ..

کـــه بشــــود بـــا تــــــ♥ــو قـــدمــ زد ..

جایی کهــ مردمــــش زبـــــان مــا را بلـــد نیستـــــند ..

مـــــن بــــــه زبـــــــــان خــــودمانــــــِی ...

هــــی بگــــــویـــم دوســـتــــتـــــــــ دارمـــــــ :x

و عـابران درگــــِیر این کنجکـــاوی باشــــند ..

مـــن چــــه می گــویم که تـــ♥ــو اینــطور میخـــــــندی ..

 

................................

غم نویس نیستم...
فقط گاه و بی گاه...
آب و هوای دل را مکتوب می کنم...
همین...

پست جدید این نیست



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ | 13:39 | نویسنده : م |
داره میگه دوست ندارم!!!داره میره!!!!

اونی که عاشقیو یادم داده داره میره

یادش رفته



تاريخ : سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 22:59 | نویسنده : م |
دیوانم کردی  



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ | 23:43 | نویسنده : م |
خیلی دلم تنگه



تاريخ : یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ | 23:17 | نویسنده : م |
مگه چند نفر توو این دنیا شکل تو اند



تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 9:13 | نویسنده : م |



تاريخ : پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ | 22:19 | نویسنده : م |

با همین دست، به دستانِ تو عادت كردم  
این گناه ست ولی جان تو عادت كردم

جا برای منِ گنجشک زیاد است ولی
به درختـانِ خیـابـانِ تو عـادت دارم


تاريخ : پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ | 20:30 | نویسنده : م |

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!

 وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور!



تاريخ : چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ | 22:26 | نویسنده : م |

بـنجامین روگیــِرو (Al Pacino) : بنظرم اونایی که خودکشی میکنن آدمایه ضعیفی نیستن ، فقط از بین دو تا جهنم ؛ جهنم اونوری رو انتخاب کردن !!!

 

نام فیلم : Donnie Brasco

 کارگردان : Mike Newell



تاريخ : چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ | 22:20 | نویسنده : م |

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺎﻝ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺎﺷﯽ ﺑﻬﺖ ﻣﺴﯿﺞ ﻣﯿﺪﻥ : ﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺻﺒﺤﺖ ﺑﺨﯿﺮ ﻭ ﺍﮔﻪ ﺩﯾﺮﺟﻮﺍﺑﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺪﯼ ﺯﻭﺩﯼ ﺑﻬﺖ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﮐﻪ ﻣﺜﻼ : " ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﻤﻮﻧﯽ ﻭ ﺩﯾﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﮐﺎﺭﺕ ﻧﺮﺳﯽ " ﻭﻟﯽ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻟﺖ ﺩﯾﺸﺐ ﯾﻪ ﮐﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ

 ﻧﮕﺮﺍﻧﻦ .... ﺍﻭﻧﺎ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﺍﺯﺕ ﺗﻮﻗﻊ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﺟﺰ ﺩﯾﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﺕ ... ﺍﺳﮑﻞ ﻭ ﺁﻭﯾﺰﻭﻥ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﺑﺨﺪﺍ ... ﮐﻤﺒﻮﺩ ﻣﺤﺒﺖ ﻧﺪﺍﺭﻥ ... ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻥ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ...



تاريخ : چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ | 22:19 | نویسنده : م |

سرت رو برنگردوندی ببینی داره دنیا سرم آوار میشه
چقد این صحنه تاریک رفتن داره تو زندگیم تکرار میشه…
سرت رو برنگردوندی ببینی،چقد خواهش توی چشمام دارم
ببینی کاری از من بر نمیاد بجز اینکه ازت چشم برندارم…



تاريخ : سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ | 11:49 | نویسنده : م |

زندگی بدون عشق
مثل دشتِ بی باران است
مگر رود
برای رسیدن به دریا جاری نشد؟
جاری شویم
بر بستر رسیدن
به نهایت خواستن؛
من به معجزه ایمان دارم
من به معجزۀآفتاب
برای شکستن تاریکی
به معجزۀبلندبالهایپرنده
برای پرواز
و به معجزۀسبزباران
برای رویش
ایمان دارم
و میدانم و باور دارم
که هیچ انگیزهای به قوتِ عشق
عشق به تک تک آنهایی که دوستشان داریم
ما را زنده نگاه نمیدارد



تاريخ : جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ | 20:51 | نویسنده : م |

زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد !

شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند ، از زن قضیه را پرسید . زن گفت :  این مرد همسر من و پدر این دختر است . او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند . از بس شب و روز کار می کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است . وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم . ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم !؟

شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید :  این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید !؟

دخترک با خنده گفت :  من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند.

زن نیز گفت :  من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد . نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد !؟ به راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود ؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار کنیم !؟

شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت :  آهای پیرمرد خسته و افسرده ! اگر من جای تو بودم به این دختر بی ادب و مادر گستاخش می گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم ، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند !؟

پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی آکنده از بغض گفت :  اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می شوند !! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم !

پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد .

شیوانا آهی کشید و رو به زن و دختر کرد و گفت :  آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند.



تاريخ : جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ | 23:18 | نویسنده : م |

زمانی در بچگی باغ انار بزرگی داشتيم كه ما بچه ها خيلی دوست داشتيم،تابستونا كه گرمای شهر طاقت فرسا ميشد، برای چند هفته ای كوچ می كرديم به اين باغ خوش آب و هوا كه حدودن 30 كيلومتری با شهر فاصله داشت، اكثرن فاميل های نزديک هم برای چند روزی می آمدن و با بچه هاشون، در اين باغ مهمون ما بودن، روزهای بسيار خوش و خاطره انگيزی ما در اين باغ گذرانديم اما خاطره ای كه میخوام براتون تعريف كنم، شايد زياد خاطره خوشی نيست اما درس بزرگی شد برای من در زندگيم!

تا جايی كه يادمه، اواخر شهريور بود، همه فاميل اونجا جمع بودن چونكه وقت جمع كردن انارها رسيده بود، 8-9 سالم بيشتر نبود، اون روز تعداد زيادی از كارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی كردن و خوش گذراندن بوديم! بزرگترين تفريح ما در اين باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زياد انار و ديگر ميوه ها و بوته های انگوری كه در اين باغ وجود داشت، بعضی وقتها ميتوانستی، ساعت ها قایم شی، بدون اينكه كسی بتونه پيدات كنه!

بعد از نهار بود كه تصميم به بازی گرفتيم، من زير يكی از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكی از كارگرای جوونتر، در حالی كه كيسه سنگينی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی كه مطمعن شد كه كسی اونجا نيست، شروع به كندن چاله ای كرد و بعد هم كيسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاک پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خيلی اسفناک بود و با همين چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!

با خودم گفتم، انارهای مارو ميدزدی! صبر كن بلـايی سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكنی، بدون اينكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی كردن ادامه دادم، به هيچ كس هم چيزی در اين مورد نگفتم!

غروب كه همه كار گرها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشنو از بابا بگيرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسيد به كارگری كه انارها رو زير خاک قايم كرده بود، پدر در حال دادن پول به اين شخص بود كه من با غرور زياد با صدای بلند گفتم: بابا من ديدم كه علی‌ اصغر، انارها رو دزديد و زير خاک قايم كرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، اين كارگر دزده و شما نبايد بهش پول بدين!

پدر خدا بيامرز ما، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسی بلند نكرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من كرد، همه منتظر عكس العمل پدر بودن، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفی بزنه، یه سيلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارها رو اونجا چال كنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پيش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه كرد، پولشو بهش داد، 20 تومان هم گذاشت روش، گفت اينم بخاطر زحمت اضافت! من گريه كنان رفتم تو اطاق، ديگم بيرون نيومدم!

كارگرها كه رفتن، بابا اومد پيشم، صورتمو بوسيد، گفت ميخواستم ازت عذر خواهی كنم! اما اين، تو زندگيت هيچوقت يادت نره كه هيچوقت با آبروی كسی بازی نكنی، علی اصغر كار بسيار ناشايستی كرده اما بردن آبروی مردی جلو فاميل و در و همسايه، از كار اونم زشت تره!

شب علی اصغر اومد سرشو انداخته بود پايين و واستاده بود پشت در، كيسه ای دستش بود گفت اينو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!

كيسه رو که بابام بازش كرد، ديديم كيسه ای كه چال كرده بود توشه، به اضافه همه پولـايی كه بابا بهش داده بود...

سخنی بسیار زیبا از امام علی به مالک اشتر:

 

ای مالک!

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،

فردا به آن چشم نگاهش مکن

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی



تاريخ : جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ | 23:16 | نویسنده : م |
همه چیزم  دسته تو 

با خودت هر کاری میتونی بکنی اما من چی

تنهام نذار



تاريخ : جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ | 21:43 | نویسنده : م |

ای گمشده من،رخ بنمای که زمان نبودت بسیارشد

ای یار وفادار من، رخ بنمای که دل عشاق بی یار شد


ای که چین و شکن زلف تو ،مرهم درد دل من

ای که خم ابرو وچشم خمارت ،طبیب دل بیمار شد  



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ | 21:22 | نویسنده : م |
Man oniam k saye hm nadasht,gheyre in sokot hichi nadasht



تاريخ : شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۳ | 22:7 | نویسنده : م |
یه غروره یخی ,یه ستاره ی سرد,یه شب از همه چی به خدا گله کرد,یه دفعه  به خودش همه چیو سپرد,دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ | 20:50 | نویسنده : م |
نذار خسته بشم,نگو خسته شدی



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ | 20:44 | نویسنده : م |
تو رو تا ته خاطراتم کشیدم 

به زیبایی تو کسی رو ندیدم 

نگو دیگه آب از سر من گذشته 

مگه جز تو کی سرنوشتو نوشته 

تحمل نداره نباشی, دلی که تو تنها خداشی



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ | 20:43 | نویسنده : م |
  • قیمت ارز بازار آزاد
  • تمپ بلاگ